سفارش تبلیغ
صبا ویژن
ناز خود بگذار و کبر از سر به در آر و گور خود را به یاد آر . [نهج البلاغه]
 
جمعه 89 اردیبهشت 31 , ساعت 4:10 عصر

متن این دستنوشت رو از وبلاگ آقای جواد محدثی که از روحانیون و نویسندگان خوب کشور می باشد، گرفته و در این وبلاگ  آورده ام.

به بهانه سالروز قیام تاریخى 15 خرداد ؛ آغاز ین روز بیعت   

روزنامه رسالت13 خرداد 1385 
الا مسیح مسلخ
الا مجاهد عارف
الا امام رهایی
زمین گواه و زمان آشنا و آگاه است: که لحظه لحظه تاریخ، از تو شد “خرداد”
و جاى جاى وطن از تو گشت “فیضیه”؛
“قم”، از قیام تو قائم.
شرار آتش نمرود
به پیش پاى تو گلشن.
جهان ز کار تو مبهوت
دو چشم ما زتو روشن
تو پیشواى زمان بودى و امام رهایی
زمان گذشت و تو ماندی،
خروش، خفت و تو خواندی
و عاقبت، همگان را
زبند بندگى بندگان خاک، رهاندی...
پانزده خرداد، اگر جانى دارد و تازه است، حیات خود را از نفس مسیحایى “روح خدا” به عاریت دارد؛ این عارف مصلحى که زمان عقیم را به “میلاد شهادت” بارور کرد. پانزده خرداد، روز “امام” است، روز “امت” است. روز بیعت امت با امام است. روز میثاق “خون” و پیمان “شهادت” است.
و... آغازى است براى آغازها... که خشم “ابوذر”ها و قیام “حجر”ها و نهضت “کربلا” را به یاد مى آورد. خونى که در عاشورا از صحراى کربلا جوشیده بود، بستر تاریخ را در نوردید و در رود سرخ تشیع جارى شد و موج ها آفرید تا در پانزده خرداد، فواره این خون بر چهره زمان پاشید و تاریخ ما خونین شد و از آن پس، 19 دی، 17 شهریور، 22 بهمن و دیگر لحظه هاى اوج نهضت پدید آمد و با امامت روح خدا، اسلام در کربلاى خون گرفته ایران حاکم شد. تند باد نیمه خرداد، گرچه سروهاى بلندى را از پاى افکند، اما آن خونهاى پاک، سیلى شد که کاخ ستم را از بنیان کند، ... و پانزده خرداد، اوج یک روز بلند و گرم و جوشان بود که تاریخ را به حرکت آورد، و خفتگان را برخیزاند.
اینک، اى “قم” قائم! اى لاله زار بهشت زهرا، اى همه “شهید آباد”هاى میهن، به شما که مى نگریم در یادهاى پرشکوه “لحظه هاى انقلاب” غرقه مى شویم؛ در آن روزهاى خدایى که نبض پرتپش تاریخ بودند،
و جان دین در چله روز...
و سلام بر “ایام الله” و بر پانزده خرداد 42.
پانزده خرداد: طلیعه فتح
پانزده خرداد، جریان خون “مذهب” و شور “ایمان” در اندام رخوت گرفته ایران بود. خورشید، به نظاره ایستاده بود؛ و سکوت زمان را تماشا مى کرد.
کدام چشم مى توانست باور کند که بار دیگر “محراب کوفه”، طنین ملکوتى “فزت و رب الکعبه” را شاهد باشد و قواره خون در لاله زار کربلا، “مرگ” را به سخره بگیرد و “احد”، بار دیگر در مظلومیت “عاشورا” تجسم یابد و “12 محرم” با “15 خرداد” پیوند ساز کند و اسلام بر آب و خاک و ملیت حاکم شود؟! پانزده خرداد، جاوید و ماندگار است، همچنانکه “عاشورا”!
اگر مظلومیت هابیل فراموش شود، اگر سر “یحیی” در طشت طلایى از یادها برود، اگر شهادت “یاسر” و “سمیه” زیر شکنجه هاى قریش در بیرون مکه محو گردد. اگر خون سرخ على اصغر و چهره لاله گون حسین و جگر پاره پاره امام مجتبى (ع) و اسارت امام سجاد (ع) و زندانى بغداد و تبعیدى طوس فراموش شود، اگر قیام توابین و نهضت سربداران و خروش سید جمال و مقاومت میرزا کوچک و شهادت مطهرى فراموش شود، “پانزده خرداد” نیز فراموش مى شود. ولى نه آنها فراموش شدنى است، و نه این، از یاد رفتنی. شهیدان فراوان انقلاب، شهادت مى دهند که “خط خونین خرداد” را از سال 42 تا پیروزى و پس از پیروزى از یاد نبردند و همواره پوینده این راه بودند. پیام و سرنوشت “خرداد” و “محرم”، بسى شبیه بود. ملتى مظلوم علیه حاکمیت ستم قد برافراشت و عزت شهادت را بر ننگ تسلیم برگزید؛ خون داد و خروشید و فریاد زد، و جمجمه خویش را در بتکده سکوت، منفجر کرد و علیه “توطئه سکوت”، قامت برافراشت و رو در روى جباران ایستاد، هرچند قیام قامتش بارها و بارها در خون نشست...
اسلحه “قلم” را برگرفت و شورید، تا آنجا که دست‌هایش “قلم” شد، اما... از پا ننشست و لب فرو نبست.
پانزده خرداد، مشعلى فروزان از خون و عشق و شهادت بود که در دست “طلبه” و “دانشجو” همه ساله برافراشته مى‌گشت و “فیضیه” و “دانشگاه”، هر سال در این روز، براى شهیدان پانزده خرداد، “فاتحه” مى خواند تا راه “فتح” را بگشاید و به سوگ مى نشست تا ملت را به قیام وا دارد. و چنین است که پانزده خرداد 42 طلیعه فتحى بود که چشم منتظران را در آینده اى نه چندان دور دست به چشم انداز روشنى از امید و سعادت گشود. سلام بر روز خجسته خرداد و سلام بر شهیدان 15 خرداد!
جماران! سخن بگو
جماران! بى قرارى تو را در فراق خمینى مى دانم. براى تویى که گام هایش بوسه گاه خاکت بوده و نفس گرمش عطر هواى کویت، تحمل سخت است،
جماران! این را مى دانم، اما تو باید آرام بیایى و از او برایم بگویی. جماران! از او بگو که دلم بهانه او کرده است. هاى هاى گریه ات را فرو خور؛ سیل خونابه هایت را از گونه ها بر گیر و با من سخن بگو.
جماران! از او بگو که دلم بهانه او کرده است.
تو روزگارى بیش نیست که او را یافته اى و اینگونه مویه مى کنی، من چه بگویم که عمرى است به عشق او مى زیم در عشق او مى گدازم؟
آرام باش جماران و از او برایم بگو. تو ناظر اشک هاى شب و دست هاى نیازش بوده ای. تو گوش راز و مرز تنهایى اش بوده ای. بغضت را فرو خور و با من سخن بگو. بگو که نیمه هاى شب چه در گوش تو نجوا کرده است که این گونه بى تابى و بى قرار؟
جماران! مى دانم که نه زبان گفتن دارى و نه مجال بیان؛ مى دانم که زبان و کلام، در آنچه بوده و آنچه او گفته، ناچیز است و ناتوان، اما چه کنم؟ دلم شکسته و بهانه شنیدن دارد. جماران! خاک تو و کوفه توتیا خواهد شد. بر خود ببالید که محرم دو مقتدا و قدمگاه دو خورشید بودید: کوفه محرم على (ع) بود و تو محرم پیرو گرمى‌اش، خمینی!
کوچه هاى کوفه هنوز عطر على را دارد و کوچه هاى کوچک تو عطر خمینى را. جماران! کوفه در آن شبها از آن چاه چه شنیده است که از آن هنگام تاکنون مویه مى کند؟ و تو از این پیر چه شنیده اى که این سان مویه مى کنی؟ راز این “راز” چیست؟ تو را زبان گفتن نیست یا مرا گوش شنیدن؟
سخن بگو جماران! گلویم را بغض گرفته است. دلم هواى پریدن دارد. هواى از او شنیدن جماران! تو نیز همچون کوفه پاسدار امانت باش و براى فردائیان که محضر خمینى را بوسه حضور نزده اند، حدیث خمینى بگو، حکایت آنچه دیده اى و حدیث آنچه شنیده ای. جماران! بر پدرانم که سالیانى بیش با او بوده اند، غبطه مى خورم. جماران! کوچه کوچه ات عطر یار را دارد. خاکت را از چشم عاشقان دریغ مدار.
جماران! تو از آن رو برخود ببال که خاکت قدمگاهش بوده است و من از آن سان که قلبم:
نه من خام، طمع عشق تو مى ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیارى هست
بهت نبودنت
بهت نبودنت هنوز در چشمها لانه دارد و بغض مظلومیت، هنوز در گلوها نشسته است.
رفتنت را هنوز باور نداریم؛ گرچه خردادى دیگر را بى مهر روى تو آغاز کرده ایم. وقتى که رفتی، فریاد زدیم: “کاش بال هاى عقربک هاى زمان بشکند، پیش از آنکه خاک سرد، گوهر دردانه ما را در آغوش کشد”؛ اما زمان گذشت و گذشت آنچنان که پس از پیامبر نیز نایستاده بود. زمان باید به پیش مى رفت تا پیام تو را چون استقامت محمد (ص) و مظلومیت على (ع) به آیندگان بسپارد. باید مى گذشت... اما به خدا سوگند که هر گام زمان تازیانه اى بود بر پشت ملتى که در هر مصیبتى عاشقانه چشم به دستهاى تو مى دوخت تا با یک حرکت، کوه مصایبش را بى بنیاد کند. هرگاه که عکسی، خاطره ای، پیامى از تو نقبى به سالهاى وصال مى زند، مى توانى از ملکوت، فرزندانت را نظاره کنى که بغضى در گلو، به کنجى مى خزند تا اشکهاى تلخشان را یادواره هاى محبت او از چهره‌شان بزداید. والله که هنوز هم باور نمى کنیم شوم تر از شب وداع با تو را.
وقتى که آمدی، دریاى عشق در سینه ات مى تپید و کوه صلابت بر گام هایت بوسه مى زد و درخشش چشمانت شکوه شکیبایى را معنا مى کرد. تا تو بودى تقدیر را هم یاراى در هم شکستن استقامتمان نبود، تو که رفتى پشتمان شکست. سالى دیگر گذشت، فجرى را بى تو نالیدیم؛ بهارى را بى تو خزان دیدیم و بارهاى سیاه غم، تنها سایبان ما در دوزخ تابستان بود بى تو.
بى تو ماندیم تا راهت را در پى بزرگمردى دیگر دنبال کنیم و در قله هاى فتح، با امید به نصر خدا و به دنبال بگوییم که سالها و سده هاى آینده عصر ایمان و عصر خمینى (ره) خواهد بود.
امانت عشق (سخنى با جماران)
- ببین! رسم برادرى اینگونه نیست؛ ما به تو اعتماد کردیم؛ در این دنیاى خاکى تو را انتخاب کردیم؛ مى دانستیم تو بهترین کسى هستى که مى توانى امانت دارمان باشی، اما تو خود بگو چرا چنین کردی؟
ما با هم بودیم؛ دوستت مى داشتیم؛ در همه وقت و در همه جا مى گفتیم که تو بهترین و امین‌ترین “مامن” هستی؛ به هر کجا که مى خواستیم برویم از تو نشان مى‌گرفتیم، اما افسوس...
وقتى امانتمان را به تو سپردیم، دستانمان کوچک بود و قلبمان نیز، اما جلال و جبروتت آنقدر بزرگ بود که حس اعتماد را در دلمان نشاند، و ما در آن زمان چه مى‌توانستیم بکنیم جز اینکه به تو اعتماد کنیم؟
- ببین! قرار نبود با ما این گونه رفتار کنی. ما دست خیلى ها را پس زدیم. دعوت هزاران را رد کردیم. توصیه بسیارى را زیر پا گذاشتیم تا تو را انتخاب کنیم. از همان وقتى که در خانه اى گلى بودیم، با چند درخت کوتاه که حوضى کوچک صفایش مى داد، احساس کردیم که زمین اینجا لیاقت امانتمان را ندارد. اما مگر مى شد با آن خانه گلى وداع کنیم؟ خشت ها، درها، پنجره ها، حوض کوچک، حیاط و دق الباب منزل نمى گذاشتند رهایشان کنیم؛ آنها نمى خواستند تنها شوند، ما هم قبول کردیم. به آنها وفادار ماندیم و امانتمان را به آنان سپردیم، تا اینکه به زور ما را از آنان جدا کردند. در آن زمان هیچ فکر نمى کردیم زمانى در جوار تو آرام گیریم. مضطرب بودیم. نمى دانستیم چه کنیم. ما مى توانستیم به تمام دنیا برویم جز به بالین تو! گویى آنها مى دانستند که مامن ما فقط جوار تو است.
- وقتى در “نوفل لوشاتو” اقامت گزیدیم، مدام به فکر جایى بودیم که خشت هایش گلی، درختانش کوتاه، حوض آبش کوچک و درها و پنجره هایش چوبى باشد.
- ما نمى توانستیم در آنجا آرام بگیریم، آنقدر این پا و آن پا کردیم، تا موفق شدیم قدرى به تو نزدیک شویم! اما دست قضا ما را اندکى از تو دور کرد. آخر ما چند خانه گلى در کنار مرقد مطهرى پیدا کرده بودیم، اما باز هم دلمان آرام نداشت. حالا به فکر جایى بودیم که چنارهاى پیر داشته باشد تا ناله هاى امانتمان را تحمل کند! دیگر درختان لاغر و خشک نمى توانستند زیر ضجه هاى شبانه پیرمان تاب بیاورند. بسیار گشتیم، بالا و پایین، جنوب و شمال شهر را زیر پا گذاشتیم؛ ناگاه تو را یافتیم، اى جماران!‌اى عشق جان ها! وقتى تو را دیدیم بر جایمان میخکوب شدیم. تو با آن چنارهاى خسته و پیرت، با آن خیابانهاى باریکت و با آن کوچه هاى قدیمى و مردم صمیمى و پاکت و با آن حیاط خلوت و کوچکت دلمان را ربودی.
- لختى ایستادیم. زیر درختان سبز و پر شکوفه ات نشستیم، قدرى به آواز گنجشگ هاى زیبایت گوش سپردیم. نواى اذان که بلند شد، قبولت کردیم. همه مى گفتند تو بهترین کسى هستى که مى توانى بهترین امانت تاریخ را پاس داری. ما هم اعتماد کردیم. صادقانه امانتمان را به تو سپردیم. - اما حالا تو خود بگو با او چه کردی؟ بگو با پیر و مراد ما چه کردی؟ بگو با آقایمان چه کردی؟ اى خیابان‌ها! اى کوچه ها، اى سنگ ها، اى درختان سرو، اى زمین، اى کاهگل، اى پنجره ها، بگویید با مولاى ما چه کرده اید؟ جماران! به خودت رحم کن. با اشک دیده هامان، با ناله قلب هامان، با نهیب زبان هامان، سیل را، دریا را، رعد و برق را بسیج مى کنیم و تو را در میان مى گیریم.
- گریه مى کنى جماران؟! ضجه مى زنی؟! مى لرزی؟! به دل مگیر حرفهاى دوست قدیمى ات را. فراموشمان شده بود که تو تا آخرین لحظه امانتمان را حفظ کردی! در بالین تو نبود که امانتمان از جلوى چشمانمان پنهان شد.
تو او را خوب حفظ کردی. در و دیوار و خشت و چوب و کوچه و خیابان و درخت هاى جماران! شما نیز بیایید در آغوش عزادار ما. بیا همناله شویم، بیا جماران.
منبع: این متن برداشتى است از “تشییع عشق” که توسط موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى (ره) در سال 1374 منتشر شده است.


لیست کل یادداشت های این وبلاگ