سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دنیا را دشمن بدارید، تا خدا دوستتان بدارد [حضرت مسیح علیه السلام ـ چون از ایشان درباره کاری که خدا دوستی به بار می آورد، پرسیدند ـ]
 
چهارشنبه 89 دی 29 , ساعت 11:1 عصر

                                        بسم الله

در صدر اسلام، گروهی از مسلمانان توسط رومیان در جنگی اسیر شدند، یکی از قهرمانان لشکر روم که آنها را اسیر کرده بود، به پادشاه روم گفت: در میان این گروه مسلمانانی که اسیر نموده ایم، مردی است که فوق العاده دلیر و شجاع می باشد.
پادشاه گفت: او را حاضر کنید تا من او را ببینم.
مقابل تخت و بارگاه پادشاه روم را با یک سلسله جواهرات و … طوماری قرار داده بودند که هر کس نزد او می رفت می بایست بصورت خمیدگی (مانند کسی که در نماز به رکوع رفته) که یک نوع تعظیم می باشد به حضور او برود.
همینکه آن مرد مسلمان را احضار کردند و او از تشکیلات و تشریفات مزورانه آنان با خبر گشت، گفت: ممکن نیست که من مانند کسی که در حال رکوع می باشد بر پادشاه وارد شوم، من از سرور مسلمانان محمد بن عبد الله ص خجالت می کشم که مانند رکوع کننده حضور کافری وارد شوم.
هنگامی که، پادشاه از جریان مطلع شد، گفت: آن سلسله جواهرات و … را بردارید تا آن مسلمان بنزد ما بیاید. مامورین آن سلسله را برداشتند، مسلمان با هیبت و وقار بر پادشاه وارد شد. پادشاه با او از هر دری سخن می گفت و صحبت و گفتگو به طول انجامید. پادشاه روم گفت: دین ما را بپذیر تا (قسمتی) از فرمانداری و حکمت روم را به تو واگذار کنم تا آنچه دل تو بخواهد انجام دهی.
مرد مسلمان گفت: وسعت کشور روم نسبت به تمام دنیا چه اندازه است؟
پادشاه روم گفت: به اندازه یک سوم یا یک چهارم دنیا است.
مرد مسلمان گفت: اگر تمام دنیا را پر از طلا و جواهرات کنی و به من ببخشی به عوض شنیدن اذان یک روز، من آن دنیای کذایی را قبول نمی کنم.
پادشاه روم گفت: اذان چیست و منظور تو چه می باشد؟

ادامه مطلب...


لیست کل یادداشت های این وبلاگ